تبليغاتX
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
من سردم است و چاره فقط دست های توست، گولم نزن ، شال به دردم نمی خورد!!!
سلام عمرم

سلام جونم

سلام عشقم

آخه وقتی تو هستی وبلاگو میخوام چیکار؟خودت که خوب میدونی.تا وقتی با همیم نه سراغ گوشیم میرم نه کامپیوتر.وقتایی هم که نیستی حس و حال کام نیست! اما اینکه دیدم تو به وبلاگمون سر زدی خیلی خوشحالم کردی.

میخوام همه بدونن من خیلی خوشحالم که با تو ازدواج کردم.قبل از عروسی میگفتی علاقه من بعد از ازدواج با تو کم که نمیشه بلکه بیشتر هم میشه و من معنی این حرفتو الان می فهمم.وقتی که هر لحظه بیشتر عاشقت میشم و با دیدنت از ته دل ذوق میکنم از پیش تو بودن راضی و خوشحالم....

عزیز دل من باید بگم که من فوق العاده دوست دارم..........

بازم سر بزن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:33  توسط ماژوان 

سلام. من سر خوش از زندگی مشترک. تو چرا سر نزدی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:45  توسط ماژوان  | 

با هزار امید و آرزو اومدم به وبلاگ سر بزنم با خودم گفتم شاید از حس و حالش بعد از ازدواج چیزی نوسته باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 3:56  توسط ماژوان 

من نمیدونم باید با تو چه جوری حرف بزنم

تو رو به همون خدایی که میپرستی بهم بگو امروز ظهر که بهت زنگ زدم چی گفتم که اونجور آتیشی شدی؟

من فقط گفتم یه شلوار برا خودت بیار که کار به اونجا کشید...

نمیدونم از دست کی ناراحت یا عصبانی بودی.آخه من که بهت گفتم برو به کارات برس بعدا با هم حرف میزنیم.من که گفتم نمیخوام تکرار اتفاقای گذشته رابطه بین من و تو رو بهم بریزه.چرا به من توهین کردی؟تو اون روزی که با من ازدواج کردی به صورت سببی اهل همونجایی شدی که من از اونجا میام .منم همینطور.به نظرت کار صحیحی بود که گفتی من از رسم و رسوم ....ها خوشم نمیاد؟وقتی منم گفتم از رسم و رسوم شما حالم بهم میخوره چه حسی بهت دست داد؟من که خیلی ناراحت شدم . مطمئنم تو هم ناراحت شدی . همیشه میگن زن و شوهر باید به هم احترام بذارن. تو به شهر من احترام نذاشتی.خودت همیشه میگی من کاری رو که خودم انجام ندم از تو هم توقع ندارم.عزیزم آخه این طرز برخورد تو درسته؟وقتی تو به شهر من و رسم و رسومش احترام نذاری به این معنیه که از منم توقع احترام نداری؟!این درسته؟پس تربیت خانوادگی ما چی میشه؟من از تو انتظار دارم حتی اگر برخلاف اعتقاد و نظر تو هم هست به من و شهر من و فرهنگ مردمش احترام بذاری.در مقابل منم همین احترام رو برای تو قائل میشم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 17:45  توسط ماژوان  | 

به نام خدا

پس هرگاه که نیکویی وپیشامد خوشی بدانها میرسید  به شایستگی خود نسبت میدادند ، و هرگاه بدی و پیشامد ناگواری مانند قحطی و سختی بر آنها می آمد فال بد به موسی و همراهانش می زدند.آگاه باش که فال بد آنها نزد خداست و رنج و سختی ها که بر آنها پیش آید کیفری از جانب خداست لیکن اکثر آنها بر این آگاه نیستند .    سوره اعراف آیه 131

آیه بالا انتخاب شده نیست ، تفالی است که در اوج بی پناهی  به قرآن زدم و جملاتی است آرامش بخش که تا عمر دارم سختی ها و شدائد پیش رویم را آسانتر تحمل کنم.

تنهایی و بی همزبانی که چون مار به دورم پیچیده مرا وادار کرده که در عین داشتن همدم و همراه و شریک به خاطر مسائلی شرایط درد و دل حتی با او را نیز نداشته باشم و به این ابزار پناه بیاورم و میدانم کم نیستند کسانی چون من که تنهایند و معنی حرف هایم را می فهمند و با خواندن این جملات مرا در این بیابان سرد و تاریک همراهی میکنن.

امشب دوباره موضوعی پیش اومد که احساس نیاز به سنگ صبور منو وادار کرد بیام اینجا:

خواهر شوهر وسطیمو یادتونه؟دو سال از من بزرگتره و به من گوشزد کرد که همه این اتفاق ها و برخوردهای اونا موجه می باشد و من دانسته تن به این ازدواج دادم و خانواده شوهرم راضی (تاکید میکنم ،راضی )به این ازدواج شدن و اینم گفت که هیچ وقت مثل من انتخاب نخواهد کرد ،البته اینم بگم منم تمایلی ندارم اون مثل من انتخاب کنه ،بالاخره خلایق هرچه لایق !همین خواهر شوهر محترم میخواد ازدواج کنه ،پسره از آشناهاست ،کاری ندارم چطور آشنا شدن و چطور همدیگرو انتخاب کردن اما امیدوارم مثل منو شوهرم آشنا نشده باشن!کمتر از 10 روز پیش اومدن خواستگاری و 24 خرداد عقدشه ، چند تا نکته رو از باب درددل میخوام بگم ،اول اینکه وقتی خانواده شوهرم اومدن خواستگاری من و شوهرم نمی خواستیم عقد کنیم و کاملا مخالف بودیم اما اونها در جواب پدر من که موضوع نامحرم بودن ما رو مطرح کرد خیلی تند برخورد کردن و در آخر گفتن "دختر عقد کرده مثل سیب گاز زده است"من با این حرفشون موافق نیستم اما با عقد هم به دلایل خودم موافق نیستم . شوهرم بنا به شرایط مالی که داشت از من خواست چند ماه قبل از عروسی عقد کنیم و من موافقت کردم ،دقیقا 3ماه زودتر و با مردن 3 نفر از فامیلشون دقیقا 4 ماه دیگه به این مدت اضافه شد و چیزی اتفاق افتاد که کاملا من نمیخواستم و دوست نداشتم (7 ماه عقد!)!امروز اتفاقی افتاد که دخترشون سیب گاز زده میشه و درسته که من این موضوع رو به روشون نمیارم اما مطمئنا خودشون یادشونه چی گفتن (البته میگن حافظه یه سری آدما به واسطه یه خصوصیت اخلاقی خاص ضعیفه ،که من امیدوارم اینا از اون دسته نباشن و یادشون باشه به دختر مردم چی گفتن و با تعصبات بی جاشون چی به سر زندگیش آوردن)! از طرفی .......

اون زنگ زد

باهاش حرف زدم ،احساس نیاز به درد و دل کردن تو دلم کمتر شد چون حرفامو به خودش زدم.البته همه حرفامون عاشقانه نبود بحث و جدل هم زیاد داشتیم و من حرفایی زدم که اونو ناراحت کرد اونم برخوردایی کرد که من ازش رنجیدم اما امیدوارم معنی حرفامو فهمیده باشه و همونجوری که قبلا ازش خواسته بودم خوشبینانه تر حرفامو شنیده باشه ! به خدا به جون همون پسری که سر شب سر موضوعه شناسنامم قسمش دادم قصد بدی از حرفام نداشتم به خدا دلم فقط برای خودش میسوزه، میدونم که تو نیازی به دلسوزی نداری اما به خدا حالت و احوالت دل هر آدمی رو به درد میاره ، یه نگاه به خودت و اطرافیانت بنداز به خدا نظرت عوض میشه . به جون خودم باهات دشمنی ندارم . کاش معنی حرفامو میفهمیدی ،به قول شاعر " من آنچه شرط بلاغت است با تو گفتم ، تو خود خواه پند گیر خواه ملال ! "

فقط یه چیزی که تو حرفام بودو اینجا میارم ، میدونم ناراحت میشی اما بذار بقیه قضاوت کنن :

ا : ... اینا دنبال یه راهی میگشتن که پسرشون جای خودشون خونه سازمانیو بگیره .

من : پس خواهر تو یه راهی بود که پسر اونا تو خونه سازمانیشون بمونه.

تو از این حرف من ناراحت شدی و گفتی بد حرفی زدم ،خودت بگو این دوتا جمله چقدر باهم فرق میکنن ؟ و چرا تو جمله منو مثل جمله خودت معنی نکردی؟من بدون منظور و خیلی ساده گفتم اما تو جمله منو معنی کردی و مفهومی که دلت میخواست ازش برداشت کردی. چرا؟ ؟؟؟

دوباره شروع شد ، همونجوری که میگفتم ، همونجوری که انتظارشو داشتم ، شاید بگی من خودم شروع کردم اما من بهت میگم اتفاقایی که داره میفته باعث این دردمندیا و زجرو لابه های شبانه روزیه من و تو در خفا و آشکار میشه ، من و تو هیچ سهمی تو اتفاق افتادن این جریانات نداریم!

برای امشب دیگه بسه ، تو رفتی دوش بگیری ،میدونم تو حموم تمام حواست به حرفایی که من زدم و به مرور کلماتی که  ناراحتت کرده ،اگه غیر از اینه بگو ....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 23:51  توسط ماژوان 

زندگي بي تو محال است تو بايد باشي
قلب من زير سوال است تو بايد باشي
صحبت از خانه ي من نيست فراتر از اين
شهر من رو به زوال است تو بايد باشي
مطمئن باش پرستو غم آخر اين نيست
اين غزل ميوه كال است تو بايد باشي
فا ل حافظ زدم و لب كلامش اين بود
زندگي بي تو محال است تو بايد باشي
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:3  توسط ماژوان  | 

گروه هاي خوني :

گروه خونيA كسا ني كه گروه خوني A دا رند , د ر طول حيا تشا ن

تا حد زيا دي تغييرا خلا ق و روحيه مي دهند . گاهي تيز هوش , مبتكر و

پركا رند و گاهي تحت تاثير ا فكا ر ونقشه ها ي ديگرا ن قرا ر ميگيرند .

زما ني سرشا را ز شوق , شور وحرا رت به نظر مي رسند وزماني د يگر

سرد , ا فسرده و منزوي هستند . چنا ن كه گويي ا صلا با وقا يع اطراف

خويش هيچ گونه ا رتبا طي ندا رند . حتي گاهي نسبت به آ ن چه در

خا نه شا ن مي گذ رد نيز بي ا عتنا يي نشا ن مي دهند. به همين جهت ,

شنا ختن شخصيت پيچيده و غريب آ ن ها چندا ن سا ده نيست .

صاحبا ن ا ين گروه خوني , معمولا ا فرا دي كم رو و تا ثير پذ يرند . در

مقابل ا فرا د نا شنا س هرگز جا نب ا حتيا ط وملا حضه كا ري را ا ز دست

نمي دهند . خيلي د ير با ا شخا ص دوست مي شوند و زيا د به كسي اعتماد

نمي كنند .

ا ز لحاظ روحي بسيا رآ سيب پذ يرهستند و نمي توا نند ا نتقا د ونا مهرباني

را به آ سا ني تحمل كنند .

بي عدا لتي و نا سپا سي لطما ت شديدي به آ ن ها مي زند. گاهي ميتوانند

د ر لا ك خود فرو بروند . و د ر تنها يي و خا موشي رنج مي برندوگاهي

مي برند و گا هي حا لت دفاعي به خود مي گيرند و با صدا قت عكس ا لعمل

نشا ن مي دهند. ....... گاهي هم به راهنما يا مشا وري ا حتياج دا رند تا آ نها

را د را نتخا ب وا كنش و رفتا ر صحيح يا ري دهد .



ا ين گروه ((A)) ا ز د ورويي متنفرند .اهل تظاهر , چاپلوسي و د روغ نيستند .

در محيط هاي هماهنگ و خا لي ا ز ريا و تزوير ا حسا س آ سود گي و سعا د ت

مي كنند هميشه د ست به عصا هستند و با ريسك كردن ميا نه ي خوبي ندا رند و

چون غا لبا ا ز شكست مي ترسند , هيچ وقت بد ون مطا لعه و سرسري د ست به

كا ري نمي زنند .

دير تصميم مي گيرند و معمولا براي شروع هر كا ري وسوا س به خرج مي دهند .

ا ما وقتي عزمشا ن را جزم شود , د يگر خود شا ن را به عقب نمي كشند .

وجدا ن و ا حسا س مسئوليت آ ن ها قا بل تحسين ا ست و براي مشاغل حسا س

شا يستگي د ا رند .


گروه خوني(( ((B:

صا حبا ن گر وه خوني B ا فرا د ي رك گو , با ا را ده و جسور هستند .

خيلي صريح و جدي حرف مي زنند , ا ما سا ده عمل مي كنند و ا ز

پر ده پوشي , زبا ن با زي و ا ين د ست , آ ن د ست كرد ن , خوششا ن

نمي آ يد وهمين صفا ت باعث مي شود تا ا شخا ص زود رنج , كم ظرفيت

و ا حسا سا تي نتوا نند با آ ن ها كنا ر بيا يند .

ا ين گروه ا كثرا و اغلب ا ز حيث د روني كا مل هستند و به ند رت تحت

تا ثير د يگرا ن قرا ر مي گيرند و د شوا رمي توا ن نظرشا ن را د ر مورد

چيزي يا كسي تغيير دا د . آ ن ها برا ي پوشا ئد ن حساسيت ها يشا ن ,

غا لبا نقا بي ا ز خشونت به چهره مي زنند و تظاهر به سنگد لي مي كنند ,

ليكن د ر ا صل خوش خو , منصف , سخاوتمند و بلند نظر هستند وا گر

توا نا يي كمك به كسي را دا شته با شند , مضايغه نمي كنند . با ا ين حا ل ,

گاهي خود خواه و تك رو مي شوند و ترجيح مي دهند وقت و نيرو يشا ن

را حتي ا لمقد ور صرف ا مور شخصي و منا فع خويش كنند . ا ين عده

عده موجودا تي فعا ل و پر شورند . معمولا نقطه ي ضعيفي ا ز خود شا ن

بروز نمي دهند . ولي گاهي گرفتا ر نگرا ني , كم حوصلگي و عصبا نيت

مي شوند , ا ما حتي د را ين حا لت نيزخيلي زود خود شا ن را ا زنا راحتي و

د لوا پسي رها مي كنند .

صاحبا ن ا ين گروه خوني , چون سختگير و دير جوش هستند , د وستا ن

زيا د ي را نمي توا نند به خود جلب كنند. ولي د رزمينه ي كا رومسئوليتهاي


ا جتماعي روي هم رفته آ د م ها يي جاه طلب, ا ما مثبت هستند . كنا رآ مد ن

با آ ن ها خيلي سخت ا ست .

چو ن پيوسته سعي دا رند , قدرت خود را به د يگرا ن تحميل كنند و

بد شا ن نمي آ يد كه د ر هر حا لت آ قا و سرور د يگرا ن با شند .




گروه خوني O :

ا شخا صي كه دا را ي گروه خوني O هستند , ا ز لحا ظ فطري

و طبيعي , آ د م ها يي خوش بين , زنده د ل پرتحرك و تا حد ودي

سر و زبا ن دا ربه حسا ب مي آ يند وبه خوبي مي توا نند با فرا ز و

فرودها ي زند گي كنا ر بيا يند و به ا صطلاح گليم خود را ا زآ ب

بيرون بكشند .

آ ن ها هموا ره سعي دا رند با ا وضاع پيش بروند , وبرا يشان وا قعا

د م غنيمت ا ست . د ر صورت لزوم ا نسا نها يي با ا را ده وصميمي

هستند , تسلط خوبي برا عصا ب خو د دا رند و د ر برا برمشكلا ت

حتي ا گر خيا لي بزرگ با شد , ا ستقا مت و خونسردي كا مل نشا ن

مي دهند .

اغلب د لشا ن مي خواهد خو ب زند گي كنند وا ز همه ي جنبه ها و

جها ت زند گي لذ ت ببرند , چندا ن د ر بند جمع آ وري پول و

ثروت نيستند .

ا زكينه جويي و ا نتقا م گرفتن تا جا يي كه ممكن با شد, پرهيز دا رند.

به همين جهت , ا شخاص پا ك طينت وخوش قلب محسوب مي شوند .

را ه و رسم كا ر و زند گي ر ا خوب مي شنا سند و مي دا نند

مسئوليت يعني چه , تد بير و كا رآ يي بسيا ر زيا دي د ا رند . و

چنين به نظر مي رسد كه ا صولا مد ير خلق شده ا ند .



گروه خوني AB :

تجزيه و تحليل شخصيت و روحيا ت كسا ني كه د ر ا ين گروه

قرا ر دا رند , كا ر بسيا ر سختي ا ست . زير ا آ ن ها معمولا

موجودا تي حسا س , زود رنج و ا سير ا حسا سا ت , عواطف,

رويا و غرا يز خويش هستند .

به همين جهت غا لبا نا متعا د ل و بي ثبا ت به نظر مي رسند ,

حا ل آ ن كه وا قعا ا ين طور نيستند . ا ين عده معمولا آ را مش –

د روني ند ا رند وا غلب ا و قا ت , واكنش ها يي متضا د و د ور

ا ز ا نتظا ر ا ز خود بروز مي دهند و د ر ميا ن آ نها ا فرا د

خود دا ر و دا را ي ا را ده ي قا طع , خيلي كم يا فت مي شود.

بعضي ها يشا ن به طور وا قعي به خود ا طمينا ن ند ا رند و

دائم دنبا ل كسي مي گرد ند تا به وي تكيه كنند .

پيوسته ا ز قابليت ها و ا ستعدا دها ي خو د ترد يد دا رند و ا ز

نوعي نگرا ني يا كشمكش روحي رنج مي برند و گاهي هم بر ا ثر

همين بحرا ن ها ي روحي , د چا ر خسا رت ها يي مي شوند و

حاصل سا ل ها رنج و زحمت خو د ر ا ا ز د ست مي دهند .

به طور كلي , د روجود ا ين گروه ا زا فرا د , د و شخصيت متفا وت

نهفته ا ست . گا هي بسيا ر پر شور و حرا رت هستند و زما ني به


محض برخو رد با ما نع يا مشكلي كوچكي بر خود شا ن ر ا كا ملا

مي با زند و به د نيا ي تنها يي و ا نزوا پنا ه مي برند .

ا ين ا فرا د , روحي ا نعطا ف پذ ير , هوشي سرشا ر و ذ وقي قا بل –

ملا حظه دا رند . ليكن به زحمت مي توا نند خود را با محيط تطبيق

دهند و به ا صطلا ح همرنگ جماعت شوند .

با ا ين ا وصا ف د ر ميدا ن د وستي آ د م ها ي بسيا ر موفقي هستند و

خوب مي دا نند دوستا نشا ن را چگونه تحت تا ثير كما لا ت ظا هري و

با طني خويش قرا ر دهند .

گشا ده د ستي وعلو همت ا ين گروه حد و حصري ندا رد . معمولا ا ز

بذ ل و بخشش لذ ت مي برند و هيچ گاه هم پشيما ن نمي شوند . به طور

ذا تي آ د م ها يي مهربا ن و ا نسان د وست هستند
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:39  توسط ماژوان  | 

خوشحالم که برا تو هم مهمه چی تو وبلاگ میذارم

قبول داری خیلی از من و دنیام فاصله گرفته بودی؟

وبلاگ فقط مال من نبود اما تقریبا سر زدن تو فقط وقتایی بود که ازت می خواستم و این خیلی ناراحت کننده بود(برای من)

اما اینکه تمام سختی ها رو از چشم خانوادت میبینم درسته اما ربطی به حرف نزدن تو نداره. خودم با چشمای خودم دیدم و با گوشهای خودم شنیدم . بهتره اینم بدونی که فشارهایی که به تو هم تو این مدت اومده از چشم اونا میبینم.دیگه هم ادامه نمیدم یا حداقل در این باره با تو و خانوادت ادامه نمیدم . این مدت هم میگذره و همین ناراحتی برای یک عمر زندگی برای من کافیه....

شنیدی که زمستون میره و رو سیاهی به ذغال میمونه؟ خدا کنه خانوادت هیچ وقت احساس گناه نکنن . عذاب وجدان چیزیه که از تو آدمو اذیت میکنه و من امیدوارم خانوادت به خاطر کارها و حرفهاشون عذاب وجدان نداشته باشن.

این برای من کافیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:27  توسط ماژوان  | 

 چه ظلمها که به تو نشده!

چه بد رفتاری ها که با تو نشده!

شاید دلیله اینکه فکر می کنی همه این درد و رنجها و بد رفتاریها فقط از طرف خانواده من به تو بوده سکوت منه. ولی من هیچی از هیچکی به دل نمی گیرم. تو هم ادامه بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط ماژوان  | 

سلام

نظر منو خوب می دونی مگه نه؟

پاکشون کردم چول لیاقت ندارن در موردشون حتی مطلبی نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:29  توسط ماژوان  | 

جفت روحی شما کیست؟

جفت روحی شما بهترین عشق و ایده آل واقعی شماست و اگر شما با هم باشید بهترین زندگی را به دست خواهید آورید. زیرا وقتی شما با هم هستید از هر جهت همیشه شاد و خوشو مسرور ... و عشق شما روز به روز بیشتر می شود
چگونه جفت روحی خود را پیدا کنی ؟ به ضمیر ناخود آگاه خود این پیام را عمیقا می فرستی که ((من می خواهم جفت روحی واقعی خود را در زمان مناسبش پیدا کنم و همیشه با او باشم... خدا یار و یاور من در این جذب است)) می گویم زمان مناسب: زمان باید؛ زمان مناسب خودش باشد چون در غیر این صورت یا شما یا او جنبه این عشق را ندارید و ممکن است راهتان از هم جدا شود. ضمیر ناخود آگاه از شعور جهانی به اذن خداوند این شخص را پیدا می کند. سپس قانون جذب دست به کار می شود و با حصول شرایط جذب؛ شما را به هم می رساند

می پرسی آیا ممکن هست شخص ایده آل من وجود داشته باشد ؟ بله هر فرد به عنوان یک پیشامد تلقی می شود  جمعیت جهان تقریبا 6 میلیارد نفر است و یک نفر جفت روحی شماست

تصور کنید: انگار همه افراد با جنس مخالف شما را به صف کرده اند و یکی یکی از جلوی شما عبور می کنند و همه صفات آنها را می بینی. بالاخره از این میلیارد ها نفر؛ یک نفر هست که شما او را ایده آل بدانید. از لحاظ علم احتمال می توانیم بگوییم این احتمال نزدیک به 1 است یعنی 100%. حال این که این شخص کجاست و چگونه شما با هم برخورد می کنید را می سپاریم به معجزات قانون جذب . ولی قطعا اگر هم جهت با کائنات باشید با او می رسید

حال بیاییم به مسئله کنونی شما بپردازیم : کسی هست که او را دوست داری ... این شخص ممکن است جفت روحی ای باشد که زمانی او را می خواستید پیدا کنید و اکنون او آمده است . از طرف دیگر هم ممکن است او نباشد. شما باید از هوشیاری باطن و الوهیت درون بخواهید با شما نجوا کند و بگوید آیا او همان جفت روحی شماست؟

اگر هست خود آگاه و ناخود آگاه شما هم جهت پیش رفته اند و تصمیم عالی این است که او را جذب کنی. اگر پاسخ دلت این بود که این شخص جفت روحی شما نیست، بگذارید برود و شما هم بروید تا هر دوی شما خود را از رسیدن به جفت روحی خود باز ندارید. اگر پافشاری کنید ممکن است ازدواج کنید اما هیچ تضمینی نیست خوشبخت شوید. چرا که جفت های روحی شما نیز در جای دیگر به خود آگاه خود اعتماد کردند و تن به ازدواجی داده اند که خوشبختشان نکرده است. پس ببنید 4 نفر زندگیشان تقریبا تباه شده است. 4 نفری که می توانستند همدیگر را بیابند و زندگی رویایی داشته باشند تن به زندگی عادی و گاهی بی ثمر داده اند


خود آگاه فقط فکر می کند. منبع فکر او استفاده از قانون علیت است. خود آگاه وقتی جستجو می کند جستجویی ساده است اما ناخود آگاه آنچنان قدرتی دارد که هیچ چیز از دید او محفوظ نیست. ناخود آگاه همان روح شماست. همه جا را می گردد و از گنجینه های اطلاعات جهان و منابع ماورایی ((آگاهی کیهانی)) می پرسد و معجزات را برایتان به ارمغان می آورد

خود آگاه شما جنس مخالف را فقط در اطرافتان می بیند: در کوچه ، خیابان ، مهمانی، دانشگاه و سر کار شما ؛ خود آگاه تان جنس مخالف اطراف خود را می بیند... ولی ممکن است جفت روحی شما اصلا در اینجا ها نباشد. ممکن است در قاره و یا حتی نیمکره دیگر زمین باشد


اگر کار را به ضمیر ناخود آگاه بسپارید او پیدا می شود و همه چیز عالی پیش می رود. فراموش نکنید که ندای درون همیشه راست می گوید . می توانید قبل از خواب از هوشیاری برتر و الهی خود بخواهید اسرار عشق و آن فرد را در رویا برای شما بازگو کند... وقتی بیدار شدید بلافاصله خوابی را که دیده اید روی کاغذ بیاورید. نوشتن رویا را فراموش نکنید زیرا بسیار حیاتی است. ما بعد از چند دقیقه تمام رویای شب خود را فراموش می کنیم... رویاهای صادقه ما معجزاتی می کنند که اگر ایمان داشته باشی زندگی شما را معرکه زیبایی می کنند


اگر به کسی که جفت روحی شما نیست بچسبید جا را برای کسی که می خواهد روزی بیاید و عشق واقعی شماست پر کرده اید و محرومیت عظیمی برای خود خواسته اید... اگر هم عشق امروز شما جفت روحی شماست مطمئن باشید با جذب می توانید او را به خود فرا بخوانید و به نحوی معجزه آسا شاهد ... باور کنید این رویداد بسیار زیاد اتفاق افتاده است... شما فراتر از قوانین اجتماعی و قرار داد های خودمانی قرار می گیرید اگر: باور کنید که قوانین معنوی چه کار ها که نمی کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:54  توسط ماژوان  | 

بر خلاف آنچه در ابتداى بروز اختلاف و ناسازگارى به نظر مى رسد، طلاق ، تنها راه حل نیست .

طلاق ، شاید آسانترین راه باشد، ولى هرگز بهترین و عاقلانه ترین راه حل براى ناسازگاری ها نیست ، به خصوص اگر در شرایط عصبانیت و خشم به آن اقدام شود.

از این رو، طلاق ، از منفور ترین حلال هاى الهى به شمار آمده است .هر چند جایز است ، ولى بسیار ناپسند است

امام صادق (علیه السلام ) فرمود: هیچ چیز، از آنچه خداوند متعال آنها را حلال قرار داده است ، نزد او از طلاق ، منفورتر و ناپسندیده تر نیست

ما من شى مما احله الله عزوجل ابغض الیه من الطلاق ...(1)


و در سخنى دیگر فرموده است : هیچ چیز نزد خداوند ، مبغوض تر و نكوهیده تر از خانه اى نیست كه در اسلام ، با جدایى (و طلاق ) خراب شود.(2)


كودكانى كه بى سرپرست ، یا محروم از محبت پدرى یا مادرى مى مانند ، از نظر تربیتى مشكل پیدا مى كنند و از نظر عاطفى دچار كمبود مى شوند . در اغلب موارد نیز نامادرى یا ناپدری نمى تواند خلاء عاطفى فقدان مادر را در كودكان بى پناهى كه سایه ی شوم طلاق بر سرشان افتاده است ، پر كند.خود زن و شوهرى هم كه از هم جدا مى شوند ، اغلب گرفتار بحرانها و مشكلات عجیب و فراوانى مى شوند كه قبلا هرگز فكر آن را هم نمى كردند.

طلاق ، نوعى آوار است كه بر سر افراد خانواده فرو مى ریزد و بنیان خانواده را ویران مى سازد .

طلاق به خاطر ناسازگارى اخلاقى و عدم تفاهم ، یك مساله است ، طلاق از سر هوس و تمایلات نفسانى ، مساله اى دیگر كه زشت تر و ضد اخلاقى تر است .

رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) به مردى گذر كرد و از او پرسید: زنت را چه كردى ؟ گفت : یا رسول الله ! طلاق دادم .فرمود: بى آنكه بدى و بد رفتارى داشته باشد؟ گفت : آرى ، بدون بد رفتارى و بدى .سپس آن مرد ، زن دیگرى گرفت . پیامبر اكرم (صلى الله علیه و آله ) او را دید. پرسید : چه كردى ؟ گفت : ازدواج كردم .سپس ، بعد از مدتى او را دید و پرسید: با زنت چه كردى ؟ گفت : طلاقش دادم .حضرت پرسید: بى آنكه بدى و اشكالى داشته باشد؟ گفت : آرى .

بار دیگر رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) او را دید و او از ازدواجى دیگر و طلاقى دیگر خبر داد. رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) فرمود:

خداوند ، دشمن مى دارد (یا لعنت مى كند) هر زن یا مردى را كه ذواق و چشنده باشند

ان الله عز و جل یبغض (او یلعن ) كل ذواق من الرجال و كل ذواقة من النساء(3).

یعنى ازدواج نه بر اساس بنیان نهادن یك قانون مستحكم و بى خلل ، و طلاق نه از سر ناسازگارى و عدم امكان ادامه زندگى مشترك و به عنوان آخرین راه حل ، بلكه بر اساس هوسرانى و تجربه كردن زنهاى مختلف و شوهرهاى متعدد.این گونه نگاه به زندگى ، به بازیچه گرفتن زندگى است .

خیمه عفافى كه به نام كانون خانواده ، با هزار رنج و امید و آرزو بر پا مى شود ، باید سر پا نگاه داشت و از وزیدن تند بادهایى كه این خیمه را بر هم مى زند جلوگیرى كرد و اگر هم طوفانى وزیدن آغاز كرد ، باید چنان با تدبیر و دور اندیشى و متانت عمل كرد كه این خیمه از هم نگسلد و این كانون از هم نپاشد.

زندگی هاى تلخ ‌تر و شكننده تر پس از طلاق ، عبرت خوبى براى كسانى است كه با بروز كوچك ترین ناهماهنگى در زندگى ، پاى طلاق را به میان مى كشند.

باید - تا مى توان ، با حسن نیت و به كمك داور بى طرف و داوران خانوادگى - اختلافات را ریشه یابى و ریشه كن كرد، چرا سخن از طلاق و جدایى ؟

ابتداى آتش فساد، یا طلاق یك جرقه است .این جرقه ، رفته رفته شعله مى شود.

بدین سبب ، باید از بروز این جرقه بیم داشت.

ورنه ، شعله ساقه هاى خشك را

مى كشد به كام خویش

مى دهد به دست باد

مى رود هر آنچه بوده ... هرگز این چنین مباد،

هرگز این چنین مباد!

مى توان ، باز در كمین صبح روشنى نشست

مى توان ستاره وار

روشناى شب شد و رهى به خانه ها گشود

مى توان

ظلمت طلاق را از چهره حیات خویشتن زدود

مى توان ،

خوب بود و خوب بود.


پی نوشت ها :

1- فروغ كافى ، ج 6،ص 54.

2- وسائل الشیعه ، ج 15،ص 266.

3- میزان الحكمه ، ج 5، ص 547، (به نقل از فروع كافى ، ج 6، ص 54).

منبع : تلخیص شده از كتاب " الفباى زندگى (آشنایى با اصول و عوامل تحكیم خانواده ) "

نویسنده : جواد محدثى

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:20  توسط ماژوان  | 

تا كنون بارها ديده شده كه رفتارهاي آقايون قبل از ازدواج با بعد از ازدواج تغيير كرده البته اين مسئله در مورد خانمها هم صادق است اما آنقدر كم است كه حتي لمس نمي شود به عنوان مثال خيلي از آقايون در دوران نامزدي و يا عقد خود را يك عاشق پيشه نشان مي دهند در هفته دو يا سه شب با شما بيرون مي آيند كارهاي غافلگير كننده انجام مي دهند حرفهاي شيرين و جذابي ميزنند و البته از هيچ فرصتي براي برقراري رابطه جنسي يا حد اقل معاشقه و كمه كمش بوسيدنو لب گرفتن نمي گذرند اكثر مواقع شيك ترو تميز با موهاي مرتب و صورت اصلاح شده و البته سر وقت سر قرار حاضر مي شوند خوب اين خيلي خوبه اما متاسفانه اين رفتارهاي به مرور زمان بعد از ازدواج كمرنگ و كمرنگ تر مي شوند حتي اون آقايي كه دم از گرمي در رابطه جنسي ميزد بعد از 6 يا هفت ماه حوصله برقراري رابطه جنسي هم به ندرت پيدا مي كند ديگه سينما و پارك رفتن كم و كمتر ميشه اون آقايي كه بوي عطرش شما رو گيج مي كرد لباس پوشيدنش شما رو جذب مي كرد موهاش و البته صورت صافش ديگه حوصله اين كه حتي هفته اي دو مرتبه اصلاح كند را ندارد زودتر عصباني مي شود بارها اين مسئله را از من پرسيده ايد و دليلش را خواسته ايد و لبته بر عكسش خانمها اكثر خانمها در دوران پس از ازدواج گرمتر مي شوند نياز جنسي آنها بيشتر از قبل مي شود البته از به زبان آوردن نياز خود كمي خودداري مي كنند و بيشتر با رفتارهاي و حركات خود و حتي نوع لباس خود قصد دارند آقايان را از نياز خود به رابطه جنسي مطلع سازند اما آقاياون يا اين قضيه را متوجه نمي شوند يا اينكه خود را به او راه ( كوچه علي چپ ) ميزنند و به قوله دوستان امروزي خيلي عذر مي خوام يابو آب مي دهند البته دلايل قانع كننده اي براي خود دارند چون آقايون هميشه يك دليل دارند علت تغيير رفتارهاي آقايون چيست ؟ قبل از اينكه به اين مسئله بپردازم اينو بدونيد هيچ مردي نيست كه از عمد رفتاري انجام دهد كه همسر خود را ناراحت كند و از زماني كه متعهد به قبول مسئوليت مي شود تمامي تلاش خود را در اين زمينه به كار ميگيرد من دلايل زيرا باعث بوجود آمدن تغيير رفتار آقايون مي دانم

بار مسئوليت زياد در قبال زندگي مشترك

قطعا شما به عنوان يك زن مي پذيريد كه اداره كردن زندگي چقدر سخت مي باشد محيا كردن تمام لوازم زندگي و ايجاد آسايش براي اعضاي خانواده اگر مجرد هستيد و در منزل پدري زندگي مي كنيد به رفتارهاي پدرتون نگاه كنيد فكر و ذهن يك مرد تامين رفاه اعضاي خانواده است سير كردن شكم تامين پوشاك محيا كردن محيط مناسب براي زندگي ايجاد رابطه دوستي پدرانه الگو قرار گرفتن پدر توسط اعضاي خانواده تكيه گاه يك خانواده البته تلاش مادران و همسران هم نبايد فراموش كرد و جاي قدرداني دارد تمامي مسئوليتهاي يك مرد باعث مي شود كه ديگه حوصله اي ، وقتي و اتلبته تواني براي انجام بعضي رفتارها نباشد من براي عام مي نويسم كاري به اقلبت ندارم كه مثلا از يه راههاي پولدار شدن و آنقدر پول دارند كه اگر تا آخر عمر در خانه كنار همسر بشنيند بخورند بخوابند هم باز پول اضافي ميارند اكثر جوانان ايراني اونطور كه من مي بينم خيلي كه زرنگ باشند بتوانند كاري دست و پا كنند و يك درآمد به قول معروف بخور و نمير داشته باشند لابد مي گيد خوب مگه مجبورند ازدواج كنند بهتره بدانيد كه ازدواج يك تكامل است و يك نياز شما به عنوان يك همسر خوب بايد از شريك خود حمايت كنيد نمي گم مثلا احساسات تفريحات رو در زندگي بايد فراموش كنيد نه اينها همه لازمه زندگيست اما در زندگي موقعيتهايي پيش مي آيد كه بايد براي حفظ بقاي زندگي مشترك بعضي وقتها گذشت داشته باشيم و البته صبور باشيم آقايون هم اينو در نظر داشته باشند ابراز احساسات رسيدگي به سرو وضع در زندگي به همان مقدار اهميت دارد كه سير كردن شكم همسر و فرزندان اهميت دارد چرا كه همسر شما هم در خانه بيكار ننشسته و مطمئنا به مسئوليت خود در منزل يا حالا خارج از منزل محيط كار مي پردازد و اون هم براي حفظ زندگي از خود مايه مي گذارد پس جوابه محبتهاي يكديگر رو با عشق بدهيد

تغيير معيار آقايون و حس تنوع پذيري

متاسفانه همانطور كه بارها عرض كردم بعضي از شناختها از طرف مقابل فقط و فقط در دوران ازدواج بدست مي آيد بيشتر ازدواج ها در سنين كم با اين مشكل روبرو هستند چراكه در سنين كم انسان تمامي معيارهاي خود را نمي شناسد و وقتي وارد زندگي مي شود بعد از يك مدت متوجه مي شود فردي كه انتخاب كرده با معيارهاي خود فرق عمده اي دارد اين يك مشكل بزرگ است كه باعث سردي در روابط مي شود والبته در اين مورد خاص من فقط طلاق را هرچه زودتر پيشنهاد مي كنم كه اكمروزه به خاطر بالا بودن ميزان مهريه آقايون مجبور مي شوند بسوزند و بسازند پس ازدواج در سنسن كم امكانر بروز چنين مشكلي را دارد مورد بعدي حس تنوع پذيري آقايونه بارها ديده شده كه برخي از آقايون با توجه به اينكه يك همسر خوب زيبا والبته با اندامي شكيل دارند اما با اين وجود باز نگاهشون به يك زنه ديگه است البته نگاه آقايون به زنان و دختران يك عمر طبيعي و مشترك بين همه آقايون هست و اگر آقايي به يك خانك ديگر نگاه كرد دليل بر اين نيست كه حتما ديده منفي دارد اما خوب نوع نگاه ها فرق مي كند شما به عنوان يك زن بهتر از من مي توانيد متوجه نوع نگاه همسر خود باشيد آقايوني كه حس تنوع پذيري دارند هيچ وقت به آن شخص مورد نظر خود نخواهند رسيد و فقط زندگي خود و همسر و شايد فرزندان خود را ويران مي كنند من با اينكه اسلام ميگه هر مرد مي تواند چهار تا زن داشته باشد و چهل تا صيغه مخالفم چون به هيچ وجه نمي توان عدالت را يكسان همه يكسان اعمال كرد هميشه عرض كردم دوست داشتن رو بين چند نفر نمي شود تقسيم كرد حتي يكي از زنان رسول اكرم (ص) هم در اين مورد به ايشان اعتراض كرد چون عدالت در روابط زناشويي ميان او و ساير همسران پيامبر اجرا نشد بگذريم شناخت اينگونه افراد خيلي سخته

سخن آخر

در آخر براي موفقيت خود در زندگي از شما مي خواهم كه معيار هاي خود را بشناسيد اگر قصد ازدواج با دوست پسر يا دوست دختر خود داريد به جاي اينكه وقت خودتونو صرف زدن حرفهاي بيهوده و تكراري كنيد سعي كنيد از هم به يك شناخت بالا برسيد بهجاي آنكه در دوران نامزدي بريد كنار رودخانه بريد جاهاي خلوت و به فكر لب گرفتنو نمي دونم نوازش آنچناني نقاط حساس بدن خود باشيد سعي كنيد در مورد خود و آيندتون صحبت كنيد البته معاشقه لازمه به جاي اينكه در دوران عقد مدام بريد خونه همديگر و يك شب خانم منزل خانواده پسر باشد و يك شب پسر منزل خانواده دختر باشد و هي بريد و بياييد و باعث مزاحمت و بروز اختلافات خانوادگي شويد و رابطه جنسي رو بخواهيد مدام با هم تجربه كنيد كتر بريد و بياييد و سعي كنيد در مورد آينده بهتر تصميم گيري كنيد نترسيد شما مال هم هستيد و در زندگي زناشويي فرصت براي انجاو روابط زناشويي زياد داريد موفق و سعادتمند باشيد

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:17  توسط ماژوان  | 

همین امروز

من و خواهر شوهرم :   

من = م

خواهر شوهرم = خ

 

خ: الان یه ماشین عروس دیدم یاد تو افتادم انشا... مال شما

م : منم زیاد میبینم ،اما نسبت به ماشین عروس خودمون حس خوبی ندارم.

خ:وقتی میبینی براشون آرزوی خوشبختی کن و موج مثبت بده .مشهدو یادته با هم یه ماشین عروس دیدیم؟

م:این آرزوییه که برا همه دارم.به نظرت عروسای دیگه ای هم مثل من هستن؟

م: سر هر برنامه کاری با من و خانوادم شد که روزی 1000 بار آرزوی مرگ می کنم.

م: از خدا میخوام دشمنم همچین روزایی رو نبینه .

خ: که آرزوی خوشبختی کنن یا فکر ماشین عروس خودشون باشن؟مطمئن باش همشون ترس دارن.اینو همه دوستای منم میگفتن.

م: نه،که سرشون داد بزنن،من که گواهینامه ندارم پول هم ندارم(داماد)

م: که من ... بلد نیستم که بخوام بشینم پشت ماشین.

م: که ماشین عروس ماشین پدر من باشه چون شما به ... ماشین نمیده.(پدر شما جا افتاده)

م:دست به دلم نزن که خونه.

م: من هیچ شباهتی با یه عروس ندارم تو گفتی خودم خواستم اما اینطور نیست!

خ:انشا... که مبارکتون باشه چرخ زندگیتون به شادی بچرخه فرقی نداره چی و کی و کجا باشه.

م:( دوبار صداش زدم با اس ام اس جواب نداد)میتونم بهت زنگ بزنم؟

چون جواب نداد تماس گرفتم که باز هم جواب نداد.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:44  توسط ماژوان 

فقط  جهت ثبت در تاریخ و نگهداری خاطرات تلخ دوباره اقدام به نوشتن میکنم.

من =م و او= ا

 

ا : بابا چی گفت؟

م : من نمیدونم.مامان هم هنوز نیومده که ازش بپرسم.

ا : (زنگ زد)

بعد از احوالپرسی

م : تو خودت که اونجا بودی. خوب خودت بگو بابا چی گفت.

ا : چیزی خاصی نگفت ، نشست ، گفت باید حتما خرید داشته باشیم ،گفت برنامتون همون ... چهاره؟ما هم گفتیم آره.بعدشم گفت تعداد مهمونا همونایی که گفتین؟ ما هم گفتیم آره . گفت شما که میخواستین دو جا عروسی بگیرین!

م : من موضوعه پولو به مامان گفتم که به بابا بگه(اینکه الان پول خودته و پول قبل دیگه نیست که روش حساب کنن)

ا : بهر حال .قرار شد خرید هم هرجا شما میگین باشه

م :یعنی شما میاین تهران؟

ا : تو که وضعیت منو میدونی.

م : پس چی ؟

ا : مامان به بابات گفت،تهران هم از نظر تنوع هم از نظر قیمت مناسبه (... که یه لوستر فروشی و آینه شمعدون فروشی درست نداره ،... هم فکر نکنم تنوع تهرانو داشته باشه . )(آخه بی انصاف یکی نیست به اون مادر ... بگه شما که شرایطشو ندارین کی میگه اورد بدین؟آخه سنگ انداختن جلو پای جوونا اونم پسر خودت مگه شاخ و دم داره؟همینه.آخه نامرد تو این مدت کی پدر و مادر من چوب لای چرخت گذاشتن؟این خواهر تو بود گفت تهران کلاس داره،این مادر توگفت تهران عروسی بگیریمو تنوع آینه شمعدون بیشتره بعد تو دادشو سر من میزنی؟خیلی نامردی.خیلی بی انصافی.فکر نکن دارم فحش میدم.دارم واقعیتو میگم.)

م : پس یه بار باید بیاین دیگه؟

ا: تو چرا نمیفهمی؟چرا نمی فهمی من چی میگم ؟واقعا نمی فهمی.

م : تومیگی میخواین از تهران خرید کنین بعد میگی تهران نمیاین؟

ا : قرار شد زن دایی همراتون بیاد.

م : خوب چرا اینو نمیگی؟

شروع کرد به دعوا کردنو جیغ و داد.من فقط گه گاهی میتونستم بین حرفاش بگم من؟بگم من گفتم؟بگم چرا انجوری میکنی؟من بلند حرف میزنم باهات؟من حرف بدی زدم؟

به خاطرش زدم توسر خودم.زدم تو صورت خودم.رد دستام تو صورتم موند.زدم تو دهن خودم .لبم پاره شد.گفتم غلط کردم. ... خوردم.هر چی تو بگی.خودمو بکشم راحت میشی؟چیکار کنم الان؟هر چی تو بگی.ولی آروم نمیشد.گفت این آبروریزیو کجا میکنی.گفتم تو اتاقمم.گفت ما الان عصبانیم(ما!!!)یه ساعت دیگه که آروم شدیم بهت زنگ میزنم.

اس ام داد.

ا:من حالم خوب نیست میخوام بخوابم.

م: کارخوبی میکنی.انشا... بهتر بشی.

ساعت 10 شب :

ا:بیداری؟

م:بله

ا: چطوری؟خوب شدی؟

م : من خوبم.تو حالت خوب نبود .بهتر شدی؟

ا:دیدم احوالمو گرفتی.

م:معذرت میخوام.فکر کردم خوابی.

ا:ما کی باشیم.

ا: از بابا خبری نشد؟

م:میخوای دوباره شروع کنی؟

ا:پس نمیخوای چیزی بگی؟

م:من که همیشه مقصرم.چه فرقی میکنه؟

م:هیچوقت فکر نمیکردم رویاهایی که رسیدن بهش آرزوم بود کابوس های تلخ و دردناکی باشه که زندگیو برام جهنم کنه.

م:با من کاری نداری؟

م:لطفا جواب اس ام اسمو بده.(البته بعد از اینکه زنگ زدم و گوشیو برداشت و مطمئن شدم اس ام اساموخونده)

ا:میخوای بخوابی؟

م :نه میخوام گوشیمو بذارم رو حالت سکوت.این وضعیت اعصابمو خورد میکنه.

ا:کی میخوای بخوابی؟

م:هیچوقت.

ا: ....(اسممو صدا کرد)

م:بله

ا: بیا گلم . بیا آشتی.روبوسی کنیم؟

م:نه

ا:بیا عزیزدلم .بیا آشتی.ما که قرار نیست تا صبح از هم دلخور باشیم.مگه نه؟

م:نمیتونم.توبروبه کارات برس بعدشم بخواب منم به درد خودم میرسم.برو

ا: بیا منو تو قراره با هم و در کنار هم خوشبخت شیم.بیا بانو.

م:نمیشیم.من نمیشم.

ا: چی ؟چی نمیشه؟

من با تو خوشبخت نمیشم.

ا : من معذرت میخوام.من غلط کردم .بانومی.

م:من از تو معذرت خواهی نمیخوام.

ا:من همچین حرفی نزدم. ... ناراحتی نکن بانوی من .

م: ت. منو عذاب میدی.همه با زنشون همین کارو میکنن؟

ا: من غلط بکنم تورو عذاب بدم.همه کسمی (به زبون خودشون)

ا : میای آشتی ؟آشتی؟

م:آشتی که دوباره فردا همین آش و همین کاسه؟

ا:نه دیگه.آخریش بود.غلط کردم.من که معذرت خواستم.

ا: بانو ... رو میبخشی؟حلال میکنی؟.... نه غریبه.شوهرتم.نوکرتم.گلی بانو.همه کسمی(به زبون خودشون)

م: میخوام ببخشم اما نمیتونم.

ا:گلی بانو. ... ما میخوایم با هم زندگی کنیم.... من قولو قرارم یادم نرفته.من بداخلاقی کردم.معذرت میخوام.

م:آره یادت نرفته.سر همه قولات موندی.آب تو دلم تکون نخورده.ممنونم ازت.

ا:من عهد کردم که خوشبختت کنم.من عهد کردم که نذارم آب تو دلت تکون بخوره.رنجوندمت ولی جبران میکنم.

م:ممنونم ازت.شرمندم کردی.لیاقت این همه محبتو ندارم.

ا: .... عزیزمی.میدونی که چقدر دوستت دارم.جبران میکنم . من میتونم.

ا:طعنه نزن.دل منم خونه.رنجوندمت.خودمو نمیبخشم.

م:تو منو دوست نداری خودت هم میدونی.جبرانی هم در کار نیست اینم میدونی.

ا: اینو نگو.

دیگه حوصله اس ام اس دادن ندارم.گونه هام میسوزه.فکر کنم اشکم خیلی شوره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:14  توسط ماژوان 

Ø      ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که به آن نگاه میکنی.

Ø      از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم ها،دلتنگی ها و دردهایم بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم .

Ø      دغدغه زندگی هر کس را بهد خود او واگذار.

Ø      دلم میخواهد با صمیمیتی خطابت کنم که تا کنون کس دیگری نکرده باشد .

Ø      دلم میخواهد به تو نزدیک شوم و تو دوستم بداری.

Ø      افسردگی چیزی نیست جز شور و شوقی فرومرده .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:58  توسط ماژوان  | 

تحقیقی از"ريچارد وايزمن"روانشناس دانشگاه هارتفورد شاير.

چرا برخی مردم بی‌وقفه در زندگی شانس می‌آورند درحالی که سايرين هميشه بدشانس هستند؟

مطالعه برای بررسی چيزی که مردم آن را شانس می‌خوانند، ده سال قبل شروع شد. می‌خواستم بدانم چرا بخت و اقبال هميشه در خانه بعضی‌ها را می‌زند، اما سايرين از آن محروم می‌مانند. به عبارت ديگر چرا بعضی از مردم خوش‌شانس و عده ديگر بدشانس هستند؟

آگهی‌هايی در روزنامه‌های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می‌کردند خوش‌شانس يا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگيرند. صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال‌های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی‌شان را زير نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمايش‌های من شرکت کنند.

نتايج نشان داد که هرچند اين افراد به کلی از اين موضوع غافلند، کليد خوش‌شانسی يا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است. برای مثال، فرصت‌های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگيريد. افراد خوش‌شانس مرتبا با چنين فرصت‌هايی برخورد می‌کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.

با ترتيب دادن يک آزمايش ساده سعی کردم بفهم آيا اين مساله ناشی از توانايی آنها در شناسايی چنين فرصت‌هايی است يا نه. به هر دو گروه افراد خوش شانس و بدشانس روزنامه‌ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگويند چند عکس در آن هست.

به طور مخفيانه يک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می‌گفت: اگر به سرپرست اين مطالعه بگوييد که اين آگهی را ديده‌ايد، 250 پوند پاداش خواهيد گرفت. اين آگهی نيمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسيار درشت چاپ شده بود. با اين که اين آگهی کاملا خيره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می‌کردند عمدتا آن را نديدند، درحالی که اغلب افراد خوش‌شانس متوجه آن شدند.

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی‌تر از افراد خوش‌شانس هستند و اين فشار عصبی توانايی آنها در توجه به فرصت‌های غيرمنتظره را مختل می‌کند. در نتيجه، آنها فرصت‌های غيرمنتظره را به خاطر تمرکز بيش از حد بر ساير امور از دست می‌دهند.

برای مثال وقتی به مهمانی می‌روند چنان غرق يافتن جفت بی‌نقصی هستند که فرصت‌های عالی برای يافتن دوستان خوب را از دست می‌دهند. آنها به قصد يافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می‌زنند و از ديدن ساير فرصت‌های شغلی باز می‌مانند. افراد خوش‌شانس آدم‌های راحت‌تر و بازتری هستند، در نتيجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می‌بينند.

تحقيقات من در مجموع نشان داد که آدم‌های خوش‌اقبال براساسچهار اصل، برای خود فرصت ايجاد می‌کنند.

اول آنها در ايجاد و يافتن فرصت‌های مناسب مهارت دارند،

دوم به قوه شهود گوش می‌سپارند و براساس آن تصميم‌های مثبت می‌گيرند.

سوم به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نيکی برای آنها رضايت بخش است.

چهارم نگرش انعطاف‌پذير آنها، بدبياری را به خوش‌اقبالی بدل می‌کند.

در مراحل نهايی مطالعه، از خود پرسيدم آيا می‌توان از اين اصول برای خوش‌شانس کردن مردم استفاده کرد. از گروهی از داوطلبان خواستم يک ماه وقت خود را صرف انجام تمرين‌هايی کنند که برای ايجاد روحيه و رفتار يک آدم خوش‌شانس در آنها طراحی شده بود. اين تمرين‌ها به آنها کمک کرد فرصت‌های مناسب را دريابند، به قوه شهود تکيه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبياری انعطاف نشان دهند.

يک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشريح کردند. نتايج حيرت انگيز بود:80 درصد آنها گفتند آدم‌های شادتری شده‌اند، از زندگی رضايت بيشتری دارند و شايد مهم‌تر از هر چيز خوش‌شانس‌تر هستند. و بالاخره اين که من عامل شانس را کشف کردم.


  چند نکته برای کسانی که می‌خواهند خوش‌اقبال شوند

به غريزه باطنی خود گوش کنيد، چنين کاری اغلب نتيجه مثبت دارد.

با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شويد و عادات روزمره را بشکنيد.

هر روز چند دقيقه‌ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنيد.

 


  زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


  زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

  

جمله روز : زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط ماژوان  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط ماژوان  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط ماژوان  | 

نمیدونم چند روز دیگه دووم میاریم.شایدم چند ساعت و شاید چند دقیقه....

خدا ختم به خیر کنه این ماجرا رو .....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:55  توسط ماژوان  | 

من تو را به خاطر مي آورم بي هيچ بهانه اي شايد دوست داشتن همين باشد ، بي بهانه به خاطر آوردن

در دنیایی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش.

شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است

گاهي برخي از بركات خداوند با شكستن تمام شيشه ها وارد مي شوند

کلاغ وطوطی هردوزشت وسیاه افریده شدند طوطی اعتراض کرد زیبا شد کلاغ به رضای خدا راضی شد اکنون طوطی درقفس است وکلاغ ازاد

علف هرز چیه؟؟!

گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط ماژوان 

امروز ظهر از سر کار بهم تک زد ،این یعنی من که شارژ ندارم تو اگه داری بزنگ کارت دارم.من هم که ضربان قلبم به اس ام اس و زنگ ... بنده،فوری گرفتمش ،یه خوش و بش معمولی و تکراری و بعد از اون یه پیشنهاده غیر منتظره،گفت پا شو بیا اینجا پیشم.گفتم این هفته که نمیتونم مگه هفته دیگه بیام.گفت منم برا هفته دیگه گفتم که شب کار میشم.گفتم باید فکرامو بکنم.گفت فکر نمیخواد پا شو بیا دیگه.گفتم اگه هم بیام خونتون نمیام.گفت میریم خونه خودمون.روزا که من بیکارم میریم بیرون و تو شهر میگردیم .گفتم شبا که نیستس چی؟لابد باید برم خونه مامانت اینا؟نه اصلا نمیام که قرار نباشه اونجا هم برم.گفت به مامان اینا بگو فقط نفهمن من گفتم فکر کنن خودت میخوای بیای.پا شو بیا یه حال و هوایی عوض کن.من که نمیتونم بیام اونجا تو بیا اینجا.گفتم باشه با مامان اینا صحبت میکنم خبرشو بهت میدم.شب که شد اس ام اس زدم که "هرچی فکر میکنم فعلا درست نیست من بیام"گفت چرا؟گفتم دو سه روز میام بعدش دوباره همین آشه و همین کاسه.گفت همینم غنیمته.گفتم فعلا نمیتونم بیام،خیلی خیلی ناراحتم(منظورم مادرشوهرم بود که خیلی خیلی ازش ناراحتم.).گفتم با شناختی که از خانوادت دارم میدونم که درک نمیکنن برای چی اومدم(برام حرف در میارن که آآآررره،دختره بدون پدرمادرش بلند شد اومد پیش پسرمون و ...)دیگه اصرار نکرد. میبینین ما برای داشتم هم با چه مشکلاتی مواجهیم؟کاش اینجا اروپا بود و این مسائل اینجوری دغدغه دو تا جوون نمیشد که مامان من چی میگه مامان تو چی میگه(البته از انصاف نباید بگذریم چون مامان من اصلا اهل این خاله زنک بازیا نیست)البته باید به این هم توجه کنیم که مامام من جای بچه مامان اونو داره و مامان باباش سن مامان بزرگ و بابابزرگ منو دارن.بالاخره یه نسل تفاوت سنی چیز کمی نیست.ولی یه بار دیگه هم میگم من خیلی خیلی خیلی خیلی از دست خانواده شوهرم ناراحتم و ازشون رنجیدم. باز هم میگم نفرینشون نمیکنم چون میدونم به خودم بر میگرده اما به خدا (که همه داروندارمه)واگذارشون میکنم تا با عدالت خودش باهاشون رفتار کنه.

 

آنکه تهمت میزند هزار بار میکشد ، قاتل فقط یکبار.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط ماژوان  | 

اعتماد

در هر  رابطه ای اعتماد  بسیار با اهمیت است. وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان 

خواهد رسید . فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد، سوء ظن باعث خشم و عصبانیت

میشود ، خشم باعث دشمنی می شود و این دشمنی  منجر به جدائی.

یک تلفنچی یکبار بمن می گفت

-          شخصی به من تلفن کرد. من هم گوشی را برداشتم و گفتم "واحد خدمات

 عمومی. بفرمائید".

شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند. او دوباره گفت

-          واحد خدمات  عمومی. بفرمائید

 وقتی که دیگر می خواست گوشی را بگذارد صدای زنی را شنید که می گفت

-          آه، پس اونجا واحد خدمات عمومی است. معذرت می خواهم، من این شماره را  در

جیب شوهرم پیدا کردم اما نمی دانستم مال چه کسی است"

بدون اعتماد دوطرفه، فکرش را بکنید که اگر تلفنچی بجای گفتن "واحد خدمات عمومی"

گفته بود "الو" چه اتفاقی می افتاد!

 

کسی را با انگشت نشانه نگیرید

مردی به پدر همسرش گفت

-          عده  بی شماری شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند.

ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخندی پاسخ داد

-          هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد

نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.

همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند

وجهه خود را از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود به

دنبال کسی می گردد تا تقصیر را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است. ما باید همیشه به

یادداشته باشیم که وقتی انگشتمان را بطرف کسی نشانه می رویم چهار انگشت دیگر 

خود ما را نشانه گرفته اند.

اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.

 

می خواهید رابطه ای بی نقص داشته باشید؟

شخصی به یکی از مؤسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت:

-          من به دنبال یک همسر می گردم.

لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم.

مسئول مربوطه پرسید -  لطفاً خواسته های خودتان را بگوئید

 

-         خوشگل، مؤدب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب برقصد و بخواند. مایل

باشد در تمامی ساعاتی از  روز که در خانه هستم و بیرون نرفتم منو سرگرم کند  .. وقتی

به همدم احتیاج دارم برای من داستان های جالبی تعریف کند و هر وقت که خواستم

استراحت کنم ساکت باشد

مسئول مؤسسه با دقت به حرفهای او گوش کرد و در پاسخ گفت

-          فهمیدم. شما به تلویزیون احتیاج دارید

مثلی هست که می گوید زوج بی نقص از یک زن کور و یک مرد کر درست شده است،

زیرا زن کور نمی تواند خطاهای شوهر را ببیند و مرد کر قادر به شنیدن غرغرهای زن

نیست. بسیاری از زوجها در مراحل اول آشنائی  کور و کر هستند و رؤیای یک رابطه بی

نقص را می بینند. بدبختانه، وقتی هیجانهای اولیه فرو می نشیند،

بیدار می شوند و متوجه می شوند که ازدواج به معنی بستری از گلهای رُز نیست.

 و کابوس آغاز می شود.

   

زورگوئی نکنید

بسیاری از روابط به این دلیل گسسته می شوند که یک طرف می خواهد به طرف دیگر

 زور بگوید و یا توقع زیادی دارد. مردم فکر می کنند که عشق بر هر چیزی پیروز می

شود و همسرشان می تواند عادات بد خود را بعد از ازدواج ترک کند. عملاً، اینطور نیست.

یک ضرب المثل چینی می گوید "تغییر شکل دادن یک کوه یا یک رودخانه آسانتر از تغییر

دادن شخصیت یک انسان است"

دگرگونی آسان نیست. بنابراین، توقع زیادی برای تغییر دادن شخصیت همسر منجر به

دلخوری و ناخوشنودی می گردد.

تغییر دادن خود و کمتر کردن انتظارات درد کمتری دارد.

  

برداشت شخصی

تک تک مردم برداشت های مختلف دارند. گوشتی که یکنفر با لذت می خورد برای دیگری

زهر است.

 زن و شوهری یک خر از بازار خریدند. در راه یک پسر بچه گفت

-          چقدر احمقند. چرا هیچکدام سوار خر نشده اند؟

وقتی این حرف را شنیدند زن سوار بر خر شد و مرد در کنار آنها براه افتاد. کمی بعد

پیرمردی آنها را دید و گفت

-          مرد رئیس خانواده است. چطور زن می تواند در حالی که شوهرش پیاده راه می رود سوار خر شود؟

زن با شنیدن این حرف فوراً از خر  پیاده شد و جای خود را به شوهرش داد. لحظاتی بعد با

پیرزنی مواجه شدند. پیر زن گفت

-          عجب مرد بی معرفتی. خودش سوار خر می شود و زنش پیاده راه می رود

مرد با شنیدن این حرف بسرعت به زنش گفت که او هم سوار خر شود. بعد به مرد جوانی

برخوردند. او گفت

-          خر بیچاره، چطور می توانی وزن این دو را تحمل کنی. چقدر به تو ظلم می کنند!

زن و شوهر با شنیدن این حرف فوراً از خر پیاده شدند و خر را به دوش گرفتند.

 

ظاهراً راه دیگری باقی نمانده بود. بعداً، وقتی به پل باریکی رسیدند، خر ترسید و شروع به

جفتک زدن کرد. آنها تعادلشان را از دست دادند و به رودخانه سقوط کردند. هیچوقت ممکن

که همه شما را بستایند، و یا لعنت کنند.

 هیچگاه نه در گذشته، نه در حال حاضر و نه در آینده چنین اتفاقی نخواهد افتاد.

بنابراین، اگر وجدان راحتی داری از حرف دیگران زیاد دلخور نشو.

 

حرف درست

یک ضرب المثل چینی می گوید " یک حرف می تواند ملتی را خوشبخت یا نابود می کند".

بسیاری از روابط به دلیل حرفهای نابجا گسسته می شوند. وقتی یک زوج خیلی صمیمی

می شوند دیگر ادب و احترام را فراموش می کنند... ما بدون توجه به اینکه ممکن است

حرفی که می زنیم طرف را برنجاند هرچه می خواهیم می گوئیم.

یکی از دوستان و همسر میلیونرش از کارگاه ساختمانی بازدید می کردند. یک کارگر که کلاه

 ایمنی به سر داشت آن زن را دید و فریاد زد

 

- مرا به یاد میاوری؟ من و تو در دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی  بودیم

در راه بازگشت به خانه شوهر میلیونر به طعنه گفت

-          شانس آوردی که با من ازدواج کردی. وگرنه زن یک عمله و کارگر شده بودی

 

همسر پاسخ داد ..

-       بر عکس    تو باید قدر ازدواج با من را بدانی. وگرنه اون الان  میلیونر بود ، نه تو

در اکثر مواقع چنین بگو مگوهایی تخم یک رابطه بد را می کارد. مثل یک تخم مرغ

شکسته، که دیگر نمی توای آن را به شکل اول در بیاوری

 

صبور باش

این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده. مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی

 

به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را

 دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند.. مرد بطرف

پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد

و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.

هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما

مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و

باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید

-         انگشتان من کی در میان؟

پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.

 

دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان

را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی

فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان

ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما

فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است.

مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال

عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.

=================

 

درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور

نکرده است"

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:45  توسط ماژوان  | 

امشب یکی از دوستام یه سوال اس ام اسی ازم پرسید.منم جوابشو دادم.باز از حروف استفاده میکنم.من میشم م و دوستم میشه د.

د:تو هنوز نظرت راجع به ... مثل قبله؟

م:آره ،چطور مگه؟

د:به نظرت اون میتونه تو رو راضی کنه؟از نظر مالی نمیگم از نظر روحی و معنوی؟

م: من خیلی وقته ... میشناسم برای همینه که پای سختیاش وایسادم

م:اون از لحاظ مالی چیزی نداره اما میدونم که از لحاظ روحی منو راضی میکنه.

همین اس ام اسو به ... دادم.بهش گفتم به نظرت من اشتباه نمیکنم؟

میدونین چی گفت؟گفت من مطمئنم با اومدن تو خوشبختی میاد تو خونمون.(این حرفش واقعا خنده داره مگه نه؟بعد از اون همه ماجرا مثل یه قاقالی لی میمونه که میدن دست بچه که صداش در نیاد)

بهم اس ام اس داد.میدونین چی ؟این دفعه من میشم م اونم میشه ا.خوبه؟

ا:خدا منو بکشه

م:برای چی؟

ا:تو هیچوقت اینجوری ساکت نبودی.

م:وقتی با حرف زدنم ناراحتت میکنم دلیلی برا حرف زدن ندارم.

ا:سکوتتو نمیخوام. ... یه عروسی بگیریم که همه انگشت به دهن بمونن.

م:خودت گفتی کاری رو که نتونی انجام بدی قولشو نمیدی.

ا:با هم انجام میدیم .منو تو

م:نه رو من حساب نکن.

ا:حساب میکنم.خودت گفتی تنهام نمیذاری.

م:تو هم خیلی چیزها گفتی که بهشون عمل نکردی.این به اون در.

ا:اینجوریه؟

م:نمیدونم ؟تو چی میگی؟اینجوریه؟

ا:که خودم باید کارامو بکنم.که خیلی حرفا زدم که بهشون عمل نکردم.نه؟

م:نمیدونم.واقعا نمیدونم.

دیگه اس ام اس نداد.میدونم ناراحته.از دست منم ناراحته از دست خودش هم ناراحته. به نظر شما من باید کاری انجام بدم؟من مقصرم؟این سرنوشته منه و من محکومم به تحمل زجری که هر بار باعث و بانیش کسیه.از جون و دل این عذاب رو تحمل میکنم فقط ... هیچی.اصلا ولش کن.امشبم اینجوری تموم شد اما از یه جهت مثل هر شبه.از این جهت که چشمهای من باز هم خیس شد و غصه خوردنم ادامه داره.

من از چشمان خود آموختم رسم رفاقت را

که هر عضوی به درد آید به جایش دیده میگرید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:24  توسط ماژوان  | 

گریاندن کسی که خنداندن دیگران را دوست دارد کمی بی انصافیست !!!

امروز فردای دیروزه،یادتونه دیشب چیا نوشتم؟دیدین دیروز چه اتفاقایی افتاد؟چی به من گفتن؟چه تلاشی کردم که بی گناهی خودمو ثابت کنم؟آخرش میدونین چی شد؟شب اومد.گفت تو برای چی این کارها رو می کنی؟(من!!!!)بیا بغلم تا بخوابیم.گفتم اگه میخوایم جدا شیم بهتره دیگه تو بغلت نخوابم(به نظرتون عذابی که من از گفتن این حرف میکشیدم چقدر بود؟!)گفت تا وقتی زنمی هرچی بخوام باید در اختیارم بذاری(البته مذمون حرفش این بود و من عین کلماتش رو یادم رفته) گفتم از دستت ناراحتم و نمیتونم اینکارو بکنم ، اونم دیگه چیزی نگفت . منم یه اس ام اس دیگه دادم (تو کوچه ای هستی که من از آن گذشتم اما من از آن تو نیستم) و خوابیدم.فردا صبح که شد(امروز)همون اس ام اس خودشو (من فکر میکنم بهتره ما از هم جدا شیم و... پس بهتره اقدام کنیم)براش زدم و پرسیدم کی اقدام می کنی؟جواب نداد،فکر کردم خوابه،بهش زنگ زدم اما جوابمو نداد،دوباره اس ام اس زدم که چرا جوابمو نمیدی؟و دو باره زنگ زدم که این دفعه رفتم در حالت انتظار،یعنی داشت با کسی حرف میزد و بیدار بود و اس ام اسای منم دیده بود.قطع کردم تا تلفنش تموم شه،دو سه دقیقه صبر کردم و وقتی ازش خبری نشد دوباره تماس گرفتم،حداقل 4بار دیگه زنگ زدم و این 4 دفعه پشت خطی نبودم. جوابمو داد،گفت پشت خطی بودی گفتم یکبار آره ولی دفعه های بعدش نه،با همون لحن همیشگی گفت " نه خدا شاهده،پشت خطی بودی" من باور کردم.مثل همیشه.میگم جواب من چی شد؟کی اقدام میکنی؟میگه اقدام کردم برای نهم تالار گرفتم.برای چهارمین بار می خوایم عروسی بگیریم.خیلی مضحکه نه؟گفتم من عروسی نمی گیرم که بیام خونت بعد طلاق بگیریم(خودش گفت که این تصمیم رو داره).گفت نه دیگه همچین اتفاقی نمی افته.گفتم پس اون حرفای دیروزت اون حرفای مامانت چی؟گفت ولش کن دیگه ،اشکال نداره(قابل ذکره که این تکیه کلام همشونه،اشکال نداره،البته همه چی از طرف ما اشکال داره ولی از طرف اونا اشکال نداره،کاملا منصفانه)گفتم یعنی چی؟گفت بیا حرفای خوب بزنیم ،تالار گرفتم،عروسیمونه،گفتم انشا... مراسم ختمم،گفت اینجوری حرف نزن دیگه،یکی نیست بهش بگه من با این دل خون چه جوری می تونم به عروسی فکر کنم؟آهان یه چیزی یادم رفت،گفت این کارا چیه با خودت می کنی ،داری خودتو از بین میبری(یک آدم منصف پیدا میشه بهش بگه این شماهایین که دارین منو از بین می برین؟)از پریشب هم اعصاب خودتو خراب کردی هم منو،آخه بی انصاف حال خراب من که از دیشب و پریشب شروع نشده،سه ساله غصه هام رو هم میشه،سه ساله درد تو دلم هی بیشتر میشه،این منم که حال تو رو خراب کردم و اعصابتو بهم ریختم؟خیلی بی انصافی،خیلی بی انصافی،خیلی.(البته این تو خون شماست که همیشه همه مقصر باشن و شما بی تقصیر.حتی وقتی کسی از دستتون می رنجه اون مقصره که رنجیده نه شماها که رنجوندینش) خیلی عوض شدم ،آدمی نبودم که اینقدر بی اعتماد باشم و دنبال دلایل مختلف ، کارهایی با من کردن و برخوردهایی با من شد که روزی هزار بار سر هزار تا موضوع خودم هم برای خودم دلیل میارم، دیوانم کردن،از دست اخلاقای عجیبشون و رفتارهای بی منطقشون روانی شدم . (یکی میگفت خوشبختی فاصله یک بدبختی است تا بدبختی دیگر،منم الان تو بدبختی دیگر افتادم و خوشبختیم تموم شد ،در واقع ازم گرفتن ،خدایا داد من بی پناه که جز تو رو ندارم از این مردم بگیر،آمین.)

 من میل آزار کبوتررا ندارم

برسینه دریا نیم صیاد ماهی

من خواب مرواریدها را در صدف ها

آهنگ آشفتن ندارم .....

من که آزارم به یه مورچه هم نرسیده ،من که همیشه مواظب بودم تا کسی ازم نرنجه،من که تمام ناراحتی ها رو تحمل میکردم تا کسی رو تو دنیا نبینم که ناراحت باشه ... اینه جوابم؟ به من میگن آهت میگیره و از صمیم قلب هرچی بخوای همون میشه ،ولی من این برخوردها رو نمی خواستم،تا حالا کسی رو نفرین نکردم ،نفرین تف سربالاست میدونم اما امروز با قلبی شکسته و پاره پاره و با جگری سوخته ازش می خوام داد منو بگیره،دستم به جایی بند نیست اما دلم به خدا قرص و محکمه.با من بد کردن خدایا سزای اعمالشونو بهشون بده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:23  توسط ماژوان  | 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنارم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.

به موهای مواجو زیبای او خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش ممتعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم . بهم گفت :" متشکرم".

می خوام بهش بگم ،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما ... من خیلی خجالتیهستم ...علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکار رو کردم.وقتی کنارش نشسته بودم،تمام فکرم متوجه اون چشم های معصومشبود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه بسته چیپس خواست بره که بخوابه.به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم".

می خوام بهش بگم ،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما ... من خیلی خجالتیهستم ...علتش رو نمی دونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت: " قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد".

 من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی همراهی نداشتیم با همدیگه باشیم.درست مثل یه "خواهر و برادر".ما با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون ، کنار در خروجی ایستاده بودم .تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و و اون چشم های مثل کریستالش بود.آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه ،اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت :"متشکرم،شب خیلی خوبی داشتیم".

می خوام بهش بگم ،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما ... من خیلی خجالتیهستم ...علتش رو نمی دونم.

یه روز گذشت ...یه هفته ... یه سال.... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق بهمن باشه .اما اون به من توجهی نمی کردو من اینو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد،با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،با گریه کنار من اومدو آروم گفت :"تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم".

می خوام بهش بگم ،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما ... من خیلی خجالتیهستم ...علتش رو نمی دونم.

نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه.من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدید شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه .اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم،اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت:"تو اومدی،متشکرم"

می خوام بهش بگم ،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما ... من خیلی خجالتیهستم ...علتش رو نمی دونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ،فقط دوستای دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتشو می خونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزیه که اون نوشته بود :

"تمام توجهم به اون بود.آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم ، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه.من عاشقش هستم اما ... من خجالتی ام... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:26  توسط ماژوان 

گناهم را نمیدانم

تقاصم را سبکتر کن

مرا اینگونه آزردن

خدا را خوش نمی آید

 

جایی برای درددل پیدا نکردم،گوشی فریادم را نمی شنود،چشمی جان کندنم را نمی بیند و من اینجا در اوج تنهایی میمیرم.

3سال و 8ماه و 7روز پیش همه چیز شروع شد.زندگی لحظات تلخ و شیرین زیاد داره ، برای من تلخش بیشتر بود.دهنم دیگه به مزه تلخی زندگی عادت کرده. یه شب تو همین تاریکی تو همین سکوت و تو همین تنهایی بهش گفتم "تو کوچه ای هستی که من از آن گذشتم اما من از آن تو نیستم." جوابم رو داد،میدونین چی گفت؟گفت : "کوچه رو بن بست میکنم تا نذارم بری" منم نرفتم،حالا میدونین به کجا رسیدم؟به اینجا،اینکه بعد از سه سال و هشت ماه و هفت روز،امروز ساعت 4:15 دقیقه بعدازظهر بهم بگه:"من فکر میکنم بهتره ما از هم جدا بشیم".تویی که داری این نوشته و می خونی،چه احساسی بهت دست داد وقتی گفتم اون فکر میکنه بهتره از هم جدا شیم؟اینکه بیچاره من؟یا بیچاره اون؟یا هر دوتاشون؟یا اصلا گور باباشون؟؟؟؟به هر حال اون به این نتیجه رسید که ما باید ازهم جداشیم.و من فقط قبول کردم.البته اون گفت ما با هم به این نتیجه رسیدیم اما من دوباره تکرار میکنم من فقط قبول کردم.اینو به خودش هم گفتم.

میدونین چی شد که اینجوری شد؟

ما با هم مشکلی نداشتیم و نداریم ولی بعد ازآشنایی خانواده هامون شروع شد،خانوادش همیشه طلبکارن و همیشه من به عنوان عروس مقصرم که یا براشون کم گذاشتم یا اشتباه کردم یا خانوادم کوتاهی کردن و خلاصه عین قوم ... هرکار که بکنی بازم طلبکارتن.بذارین آخریشو اول بگم بعدا به مرور زمان بقیشو میگم.دو سال از آشنایی خانواده هامون میگذره،سه تا خواهر شوهر دارم.بعد از آشنایی خانواده ها تا یک سال هر وقت عید میشد به مادر شوهرم زنگ میزدم(قابل توجه که هیچ عید و مناسبتی اونها به من زنگ نزدن)،گه گاهی هم با خواهر شوهرام اس ام اس بازی میکردیم.ولی کم کم دیگه کسی به کسی اس ام اس هم نداد و من هم دیگه به مادر شوهرم زنگ نزدم(قابل توجه اینکه باز هم مادرشوهرم از من احوالی نمی گرفت).فروردین 88باشوهرم مشکل پیدا کردیم و با هم بگو مگو کردیم.داشته باشین که تقریبا دو ساله که من عروس این خانواده ام و خواهر شوهر بزرگم هم طی این مدت فقط یک بار یک اس ام اس داد (زندگی جیره مختصریست،مثل یک فنجان چای،وکنارش عشق است،مثل یک حبه قند،زندگی را با عشق ،نوش جان باید کرد(سهراب سپهری).اس ام اس خواهر شوهر بزرگم،البته این رو هم بگم که در تاریخ 16اپریل 2009 میشه تقریبا 26 فروردین88 خودمون دوباره همین اس ام رو برام ارسال کردن).بعد از بحث ما شب که من و خانوادم تو ماشین بودیم خواهرشوهر جانم زنگ زدن که عزیز دلم من فقط برای این زنگ زدم که مشکل تو و .... رو حل کنم!!!حالا یکی نبود بگه تا حالا که مشکل نداشتیم کجا تشریف داشتین که حالا که مشکل دار شدیم سرو کلتون پیدا شده؟؟؟؟بعد از کلی بحث ایشون فرمودن(ببخشید اینجوری صحبت میکنم،نه اینکه خانواده خیلی با ادبی هستن!! نمیخوام به ساحت مقدسشون جسارتی کرده باشم)  ...جان شما دارین به من که زنگ زدم مشکلتون رو حل کنم توهین میکنین،چشمام داشت از حدقه بیرون میومد گفتم من چه توهینی به شما کردم ،جواب ندادند،دو سه بار دیگه پرسیدم گفتند همین که داری با من بلند صحبت میکنی،من از شما بزرگترم و همین بلند صحبت کردن شما توهین و بی ادبیه!!!(قابل توجه خوانندگان که به اقرار خودشون من از لفظ و کلمه نامربوطی استفاده نکردم و فقط بلند با ایشون صحبت کردم که این به معنی اینه که من بی ادبم!!!!!). در همینجا از خوانندگان محترم تقاضا دارم با وجدان خودتون قضاوت کنین که آیا ایشون کارشون مورد داشته که بعد از این همه مدت زنگ زدن مشکل ما رو حل کنن یا من که با ایشون بلند صحبت کرد؟؟؟

خوب این از خواهر شوهر بزرگ،حالا میریم سراغ دومی که دو سال از من بزرگتره و ازدواج نکرده و من دوست داشتم به عنوان یه دوست باهاش رابطه داشته باشم نه خواهر شوهر.ما با هم مشکلی نداشتیم.گه گاهی اس ام اسی سراغی از هم میگرفتیم حتی سر جریان عقدمون هم من بهش مدیونم چون نسبت به بقیه فامیلشون بیشتر به برادرش لطف کرد و آبروشو خرید.مادر شوهرم امشب بعد از اینکه گفتم 40 روزه تو خونه درو دیوارو نگاه میکنم و خون جیگر میخورم و هیچکس از شما احوالمو نگرفتین مدعی شد چه توقعی از دخترهای من داری وقتی جواب تلفن ها شونو نمیدی.میخواستم همونجا گوشی تلفنو بکوبم تو سر خودم،گفتم من؟گفت بله،شروع کردم به قسم خوردن که به خدا کسی به من زنگ نزده که من جواب تلفنشو نداده باشم ، از اون اصرار و از من انکار، دیدین یک بیگناه هر چی قسم میخوره کسی باور نمیکنه چقدر آدم دلش میسوزه؟همونقدر تنها بودم و برای اثبات بی گناهیم مدرکی نداشتم،مادر شوهرم گفت دخترای من اس ام اس زدن احوالتو پرسیدن جواب ندادی چه توقعی داری دوباره احوالتو بپرسن؟وای که فقط می خواستم بمیرم و اینجوری بهم تهمت نزنن،هرچی قسم خوردم بی فایده بود دیگه خسته شدم دیدین بیگناهی که ناامید میشه چه جوری خودشو میده دست تقدیر؟ساکت شدم،گفتم من زنگ زدم که بگم امروز پسرتون به من گفت که باید از هم جدا شیم و اقدام میکنه.میدونین مادر شوهرم چی گفت؟گفت مشکل خودتونه خودتون هم حلش کنین به کسی ربطی نداره!!!!!مادر همون دختری که بعد از دو سال زنگ زد مشکل ما رو حل کنه.شما به این دو تا برخورد چی می گین؟شما به این دو نفر چی می گین؟به نظر شما من با کی طرفم؟؟؟

حالا بشنوید از من.تلفنو که قطع کردم دو تا اس ام اس به دو تا خواهر شوهرم زدم که مامانشون می گفت جواب تلفن و اس ام اساشونو ندادم.برای راحت تر شدن خوندن من میشم ع(عروس)و خواهر شوهرم میشه خ(خواهرشوهر):

ع: ..... تو به من اس ام اسی دادی و احوالمو پرسیدی و من جواب ندادم؟

خ:حالا که زدم،در ضمن تو چی؟

ع:هیچی،فقط به من تهمت زدن که جواب اس ام اس تو و ... رو ندادم.بهم بگو این درسته؟

خ:حالا چی شده

ع:آخه من به جرم نکرده گناهکار شناخته شدم.به من گفتن جواب اس ام اسای تو رو ندادم.این درسته؟اس ام اس نزدن با جواب ندادن خیلی فرق میکنه مگه نه؟

خ:حوصله داری دختر؟(یکی نیست بگه من حوصله ندارم اما این شماهایید که به من حمله کردین)

ع:ممنون که جواب دادی.همین اس ام اسو به ... زدم جواب نداد.دلیور هم شد.فقط محض اطلاع.

این از مکالمات اس ام اسی بین من و خواهر شوهر دومم.در مورد این مکالمات شما قضاوت کنید.

حالا میرسیم سر وقت خواهر شوهر کوچیکه.اونم مثل بالا با ع و خ می نویسم.

ع: ..... تو به من اس ام اسی دادی و احوالمو پرسیدی و من جواب ندادم؟

خ:نه چطور مگه؟

ع:همینجوری.ممنون که جواب دادی.

خ:البته شما هم سراغی نگرفتی عزیز

ع:درسته.اینکه هردومون احوالی نگرفتیم با اینکه من جواب اس ام اس تو رو ندادم خیلی فرق میکنه.درست میگم؟

خ:آره مگه چی شده سر در نمیارم

ع:چیزی نشده عزیز.باز هم ممنون که جوابمو دادی.

باز هم میذارم به عهده خودتون که قضاوت کنید.

این تازه ماجرای یک روزه که من با این قوم داشتم.به نظر شما من با کی طرفم؟وچه جوری باید باهاشون رفتار کنم.لطفا اگر کسی میدونه کمکم کنه.خواهش میکنم اگه راه حلی بلدین بهم بگین چون من دیگه مستاصل شدم و تنها.کمکم کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:17  توسط ماژوان  | 

 

 

 

 خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری..... 

 بهشون  نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سنباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. 
خدای عزیزم،  اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
  خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. 
دوستت دارم دوست عزیزم ! 
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه ! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ...
 (نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ...
 نه .... ... صرفاً  یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد  به این خاطر که الان توی دلت میگی :  خدایا توکل به تو  ) 
اما، حالا  تو   این متن رو برای 9 نفر که دوستشون داری بفرست،  ... همینطور برای من !  شروع کن !  وقتی میگم این متن رو برای 9 نفر که دوستشون داری بفرست همینطور برای من! ...  یه جورائی خوشحال میشم که ازت نامه داشته باشم، چون میتونم امیدوار باشم که منم جزو اون کسانی هستم که تو دوستشون داری (^_^)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:46  توسط ماژوان 

سلام عزیز دلم

شبت بخیر

الان که داریم با گوشی اس ام اس بازی می کنیم اومدم اینجا تا برات یه پیغام بذارم:

"دوستت دارم"

این چند وقت به خاطر مشکلات سخت افزاری که خودت میدونی نتونستم چیزی بذارم تو وبلاگمون.

می خوام چند تا جمله قشنگ برا تو و هر کی از وبلاگمون دیدن میکنه بذارم:

  • من در این خلوت خاموش سکوت/اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم...
  • آنکه اشک های یک کودک را نخشکاند خود خواهد گریست.
  • حباب ها همیشه قربانی هوای درون خویشتن اند.
  • دست هایی که کمک می کنند از لبهایی که دعا می کنند مقدس ترند.
  • آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود/سهم تو از زندگی یک عمر خوشحالی شود.

 

عزیز دلم

عمرم

مهربونم

بازم بهت میگم و برات می نویسم:

"دوستت دارم"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:1  توسط ماژوان  | 

1. روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد.

 2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد.

 3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد.

 4. جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد.

5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا.

6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:39  توسط ماژوان